دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بامن راه نشین باده ی مستانه زدند

یه روز که از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم که برم وخدا رو ببینم .
رفتم لب پنجره به آسمون نگاه کردم ولی آسمون پر ازابر بود و نتونستم
خدا رو ببینم .
رفتم تو حیاط ، تو باغچه دنبال خدا گشتم ولی اونجا پر بود از گل و سبزه
و خدا رو ندیدم .
گوشام رو تیز کردم شاید بتونم صدای خدا رو بشنوم . ولی همین موقع صدای
رعد و برق دلم رو لرزوند واسه ی همین نتونستم صدای خدا رو بشنوم .
اومدم تو خونه . همینکه پام رو گذاشتم تو خونه صدای قطره های بارون که
محکم به زمین
می خورد به گوشم رسید . برگشتم تا لابه لای قطره های بارون دنبال خدا
بگردم ولی اونجا هم خدا رو ندیدم .
بارونی ام رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه .
همین جور که تو خیابون راه می رفتم به آدمها و به دور و برم نگاه می کردم
بلکه بتونم خدا رو ببینم ولی نتونستم .
تا اینکه از شهر دور شدم . دیگه کم کم بارون داشت بند می اومد که رسیدم
به یه رود خونه .
رفتم نزدیک و به آبی که داشت توی رود خونه با سرعت زیادی حرکت
میکرد نگاه کردم ولی اونجا هم خدا رو ندیدم .
بالای رودخونه یه کوه بود .
به کوه خیره شدم بلکه بتونم خدا رو اونجا ببینم ولی بازم نتونستم .
به راهم ادامه دادم تا اینکه رسیدم به جنگل . توی جنگل به درختا ،
به خاک ، زمین حتی ، به یه ذره آسمونی که از لابه لای شاخه و برگ
درختا خود نمایی میکرد هم نگاه کردم ولی هیچی به هیچی ، بازم نتونستم
خدا رو ببینم .
یهو پام خورد به یه تیکه سنگ . به سنگ نگاه کردم ولی بازم خدا رو
ندیدم . سنگ رو شوت کردم سنگ هم همینطور قل خورد و قل خورد
تا خورد به یه تخته سنگ بزرگ و خرد شد
رفتم جلو یه چیزی از لابه لای خرده سنگا اومد بیرون . یه کرم ...
درسته یه کرم ، یه کرمی که داشت یه برگ سبز رو میخورد .
خیلی تعجب کردم ، آخه اون کرم چه جوری رفته بود توی اون سنگ ، چه
جوری نفس میکشید ، اصلا اون برگ سبز رو از کجا آورده بود .
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم .
بلند شدم و با ناراحتی و تعجب به سمت خونه حرکت کردم .
تو راه همش به اون کرم فکر میکردم همینطور به اینکه چرا نتونستم
خدا رو ببینم .
وقتی رسیدم خونه مادرم اومد جلو و ازم پرسید : کجا بودی ؟
گفتم : رفته بودم خدا رو ببینم .
مادرم گفت : خب دیدی .
گفتم : نه .
بعد براش تعریف کردم که چه چیزایی دیدم و چه اتفاق عجیبی توی
جنگل برام افتاد .
مادرم مثل همیشه بهم یه لبخند زد و گفت : تو که امروز خدا رو زیاد
دیدی ؟
گفتم : نه بابا ، نتونستم ببینمش .
مادرم گفت : خدا همون آسمونه ...
همون باغچه اس ...
همون کوهه ...
همون رودخونه اس ...
همون جنگله ...
همون خاک ...
بدنم سست شد ، نتونستم رو پاهام وایسم ، نشستم زمین و تکیه دادم به
دیوار همون جا بود که به این ضرب المثل قدیمی رسیدم که میگه :
آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم .
از صبح تا حالا صد بار خدا رو دیده بودم ولی ... ولی درکش نکرده بودم .
با خودم تصمیم گرفتم که چیزها رو زودتر ببینم
آره زودتر ...

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 20:36 به دست پدرام
|