تبليغاتX
گیتار بابا بزرگ

گیتار بابا بزرگ

 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند     گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت     بامن راه نشین باده ی مستانه زدند

یه روز که از خواب بیدار شدم ،  تصمیم گرفتم که برم وخدا رو ببینم .

رفتم لب پنجره به آسمون نگاه کردم ولی آسمون پر ازابر بود و نتونستم

خدا رو ببینم .

رفتم تو حیاط ،  تو باغچه دنبال خدا گشتم ولی اونجا پر بود از گل و سبزه

و خدا رو ندیدم .

گوشام رو تیز کردم شاید بتونم صدای خدا رو بشنوم . ولی همین موقع صدای

رعد و برق دلم رو لرزوند واسه ی همین نتونستم صدای خدا رو بشنوم .

اومدم تو خونه . همینکه پام رو گذاشتم تو خونه صدای قطره های بارون که

محکم به زمین

می خورد به گوشم رسید .  برگشتم تا لابه لای قطره های بارون دنبال خدا

بگردم ولی اونجا هم خدا رو ندیدم .

بارونی ام رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه .

همین جور که تو خیابون راه می رفتم به آدمها و به دور و برم نگاه می کردم

بلکه بتونم خدا رو ببینم ولی نتونستم .

تا اینکه از شهر دور شدم .  دیگه کم کم بارون داشت بند می اومد که رسیدم

به یه رود خونه .

رفتم نزدیک و به آبی که داشت توی رود خونه با سرعت زیادی حرکت

میکرد نگاه کردم ولی اونجا هم خدا رو ندیدم .

بالای رودخونه یه کوه بود .

به کوه خیره شدم بلکه بتونم خدا رو اونجا ببینم ولی بازم نتونستم .

به راهم ادامه دادم تا اینکه رسیدم به جنگل . توی جنگل به درختا ،

به خاک ، زمین حتی ، به یه ذره آسمونی که از لابه لای شاخه و برگ

درختا خود نمایی میکرد هم نگاه کردم ولی هیچی به هیچی ، بازم نتونستم

خدا رو ببینم .

یهو پام خورد به یه تیکه سنگ . به سنگ نگاه کردم ولی بازم خدا رو

ندیدم . سنگ رو شوت کردم سنگ هم همینطور قل خورد و قل خورد

تا خورد به یه تخته سنگ بزرگ و خرد شد

رفتم جلو یه چیزی از لابه لای خرده سنگا اومد بیرون . یه کرم ...

درسته یه کرم ، یه کرمی که داشت یه برگ سبز رو میخورد .

خیلی تعجب کردم ، آخه اون کرم چه جوری رفته بود توی اون سنگ ، چه

جوری نفس میکشید ، اصلا اون برگ سبز رو از کجا آورده بود .

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم .

بلند شدم و با ناراحتی و تعجب به سمت خونه حرکت کردم .

تو راه همش به اون کرم فکر میکردم همینطور به اینکه چرا نتونستم

خدا رو ببینم .

وقتی رسیدم خونه مادرم اومد جلو و ازم پرسید : کجا بودی ؟

گفتم : رفته بودم خدا رو ببینم .

مادرم گفت : خب دیدی .

گفتم : نه .

بعد براش تعریف کردم که چه چیزایی دیدم و چه اتفاق عجیبی  توی

جنگل برام افتاد .

مادرم مثل همیشه بهم یه لبخند زد و گفت : تو که امروز خدا رو زیاد

دیدی ؟

گفتم : نه بابا ، نتونستم ببینمش .

مادرم گفت : خدا همون آسمونه ...

همون باغچه اس ...

همون کوهه ...

همون رودخونه اس ...

همون جنگله ...

همون خاک ...

بدنم سست شد ، نتونستم رو پاهام وایسم ، نشستم زمین و تکیه دادم به

دیوار همون جا بود که به این ضرب المثل قدیمی رسیدم که میگه :

آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم .

از صبح تا حالا صد بار خدا رو دیده بودم ولی ... ولی درکش نکرده بودم .

با خودم تصمیم گرفتم که چیزها رو زودتر ببینم

آره زودتر ...

 

             

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 20:36 به دست پدرام |


Grandfather Guitar X

تکیه بر دوست تکیه بر باد است


صفحه اول
پست الکترونيک



نوشته هاي قبلي

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پيوندها

gangleader
فروغ فرخ زاد
گیتار
متال
عمران
ماهی کوچولو
آیگین
عاشقانه های من برای تو
به دلت نیت دریاها کن
یاس کبود
گاه و بیگاه
بی سرزمین تر از باد
سایه تنهایی
دیباچه ی دل
حلقه های کاغذی
دختری از سیاره احساسات
تمام هستی ام یه قلب پاکه
قشنگترین اشتباهم
آسمان عشق
خط خطی های شبانه
تقدیم به
آدمک
میوه ی ممنوعه
من بادلم زیبایی را زیبا تر می کنم
من الکس شعرهام
گیتاریست بارانی
لحظه نایاب
قالب هاي نايت اسکين


    ...دست نوشته هايم